محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

70

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

و جيم ساكن چيزى است شبيه به نمد كرم خورده و آن را ابر مرده و ابر كهن گويند و به عربى رغوة الحجامين و هرشفه خوانند گويند حيوانى است دريائى بدان جهت كه چون دست بر وى نهند خود را جمع كند و چون بميرد موجه او را به ساحل اندازد و بعضى گويند نباتى است دريائى اگر در شراب ممزوج به آب گذارند آب را به خود كشد و شراب را بگذارد و با خاكستر آن زخمى را كه در ساعت زده باشند خشك بند كنند زود نيكو سازد گرم و خشك است در اول و دويم . اسفنجه - بر وزن اشكنجه به معنى اسفنج است كه ابر مرده باشد . اسفند - به كسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و رابع و دال ابجد نام ماه دوازدهم باشد از سال شمسى و نام الكه‌ايست در نيشابور و نام داروئى است كه آن را هزار اسفند نيز گويند و آن نوعى از سداب كوهى باشد و به عربى حرمل عامى خوانند . اسفندارمذ - بر وزن و معنى اسپندارمذ است كه نام ماه دوازدهم باشد از سال شمسى و نام روز پنجم از هر ماه شمسى و فارسيان اين روز را مبارك شمرند و عيد كنند بنا بر قاعده‌اى كه ميان ايشان متعارفست كه چون نام روز با نام ماه موافق باشد آن روز را عيد بايد كرد و مبارك دانست و نام فرشته‌ايست موكل بر بيشه‌ها و درختان و امور و مصالح ماه اسفندار به او تعلق دارد و به معنى زمين هم آمده است كه به عربى ارض خوانند . اسفند اسفيد - به كسر اول و فاى دوم خردل سفيد است كه تخم سپندان باشد و به عربى حب الرشاد خوانند . اسفندمذ - به ضم ميم و سكون دال نقطه‌دار نام روز سيم است از خمسه مسترقهء قديم . اسفنديار - بر وزن و معنى اسپنديار است كه نام پسر گشتاسب باشد و او را روئين‌تن مىگفتند و به معنى قدرت حق و لطف يزدان هم هست و رب ماه اسفندار و رب روز اسفندار كه پنجم هر ماه شمسى باشد . اسفهبد - بر وزن و معنى اسپهبد است كه مطلع سپهسالار باشد و نامى است مخصوص ملوك فارسيان . اسفهبد خوره - بر وزن و معنى اسپهبد خوره است كه به اعتقاد اشراقيان فارس نفس ناطقه باشد كه آن قوت متكلمهء انسانى است . اسفيجاب - با جيم بر وزن استيعاب نام شهريست در ماوراء النهر كه آن را به تركى شبران گويند . اسفيداج - با جيم معرب اسفيداب است كه زنان بر روى مالند و نقاشان و مصوران هم كار فرمايند و خوردن آن كشنده بود خصوصا سفيداب قلعى . اسفيدار - مخفف اسفنيددار است كه درخت پده باشد و به عربى غرب خوانند و بعضى گويند نوعى از پده است . اسفيد دشت - اسفيد معلوم و دال ابجد مفتوح و شين و تاى قرشت ساكن نام قريه‌ايست از توابع صفاهان . اسفيوش - بر وزن و معنى اسپيوش است كه بذر قطونا باشد و عربان بقلهء مباركه گويند . اسقف - به ضم اول و قاف و سكون ثانى و فا قاضى ترسايان را گويند و شخصى را نيز گويند از ايشان كه به جهت رياضت خود را به زنجير بندد گويند اين لغت عربى است . اسقلطس - به كسر اول و سكون ثانى و فتح قاف و لام ساكن و طاى حطى مضموم به سين بىنقطه زده به يونانى نوعى از موميائى باشد كه آن را موميائى كوهى گويند و به عربى قفر اليهود خوانند . اسقلينش - به كسر اول و لام به تحتانى رسيده و نون مضموم به سين بىنقطه زده نام حكيمى است يونانى و نام دوائى هم هست كه آن را به شيرازى زنگى دارو گويند و آن بيخ كبر رومى است و آن را اشقولوفندريون هم خوانند و به عربى حشيشة الطحال گويند گرم و خشك است در اول و دوم . اسقليوس - به فتح اول بر وزن بطليموس دو حكيم بوده‌اند صاحب مذهب در يونان و هر يك در فن طبابت عيسى زمان خود بوده‌اند يكى از اسقليوس اول و ديگرى را اسقليوس ثانى مىگفته‌اند . اسقنقور - به كسر اول جانوريست معروف كه او را سقنقور گويند شبيه به سوسمار است هم در آب و هم